حمد الله مستوفى قزوينى
260
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
5495 كه : « تكبير و اين روشنائى چه بود ؟ » * بگفتا : « خدايم بزرگى نمود به تكبير اوّل شدم آشكار * كه بر ملك كسرى شوم كامكار به تكبير ديگر همه مُلك رُوم * مرا داد يزدان چو يك مُهره موم سئم ملك تُبَّعْ خديو « 1 » يمن * بيكبارگى داد يزدان به من » از اين گفته اسلاميان تنبهتن * شدند شادمان اندرآن انجمن 5500 منافق زبان بدى برگشاد * همىكرد هريك به افسوس ياد : « كسى را كه در ده شدن نيست راه * به خان رئيس جويد آرامگاه ! تو اوّل ز خانه برون كن عدُو * پس آنگاه شاهى ز شاهان بجو » * چو خندق بكندند ، دشمن رسيد * به هر گوشه هريك سپه گستريد قريشى و غطفانى « 2 » و ديگران * نضيرى و قوم قريظه « 2 » همان 5505 جهودان و آن مردم بتپرست * يكى كرده باهم در اين كار دست سپاهى كه ديگر مسلمان چنان * نبودند ديده « 3 » سپه در جهان جهودان و آن مردم بتپرست * يكى كرده باهم در اين كار دست سپاهى كه ديگر مسلمان چنان * نبودند ديده سپه در جهان فراوان سلاح و فراوان سُتور * در آن گشنْ لشكر به نزديك و دور از آن ديدهء مؤمنان تيره شد * سرِ جنگجويان از آن خيره شد پُرانديشه گشتند از آن كارزار * نديدند تدبيرِ آن ژرف كار 5510 ولى چون نبى گفته بُد پيش از اين : * « بيايد بَرِ ما سپاهى چنين كه لرزان كند بيمشان دست و پا * كسى را نمانَد به دل هوش و را از ايشان مدينه بود باخطر * و ليكن مدينى بود با ظفر هزيمت شوند آن فراوان سپاه * نه بس كس شده از كسى رزمخواه » بدين دل قوى داشت مؤمن به جنگ * نكردند بر خويشتن كار تنگ 5515 چو كافر به نزديك خندق رسيد * شگفتى فروماند كان را بديد نشايست از آن جاى كردن گذر * بر آنسو فرود آمدند سربهسر
--> ( 1 ) ( ب 5498 ) . در اصل : تيغ خديو . ( 2 ) ( ب 5500 ) . در اصل : عطفانى ، . . . قريصه . ( 3 ) ( ب 5506 ) . نبودند ديده - نديده بودند .